A wide view into the world of photography

Monday, December 18, 2006

كاوه گلستان ، عكسها و يك گفتگو

(( در طول جنگ همیشه یک دستمال داشتم که همراهم بود و آن را در مواقع ضروری جلوی دهان و بینی ام می بستم.این دستمال در ذهن من بوی مرگ می دهد.بارها این دستمال را شسته ام و به آن گلاب زده ام. اما همچنان بوی مرگ می دهد...))
((كاوه گلستان ،عکسها و یک گفتگو)) عنوان کتابیست، آموزنده، جذاب ، بدرد بخور و لذت بخش.
آقای مصحفی انگار به رابطه عکاس و اثرش اعتقاد راسخ دارد و به اینکه زندگی خصوصی عکاس چقدر در کیفیت اثرش مهم است.به همین خاطر سوالات خیلی جالبی از گلستان می پرسد که می تواند مهمترین ویژگی کتاب به حساب آید.سوالاتی که دلمان می خواست از خیلی از دیگر عکاسان محبوبمان پرسیده شود.
حرفها بیشتر در مورد شورشهای پیش از انقلاب، حوادث انقلاب و جنگ است و نقطه نظرهای کاوه گلستان در مورد این اتفاقها، عکاسی، فوت و فن هایش، شگردها و...کتاب شامل سه بخش است:
*بخش اول مربوط میشود به مصاحبه آقای محسن مصحفی.
*بخش دوم توضیحات گلستان پیرامون دو قطعه عکس تاریخی که همراه با خاطرات مرتبط با این عکسها به چاپ رسیده است:
"...این عکس، عکس یک پسر بچه معصوم است که در یکی از اولین موشک باران هایی که روی شهر دزفول انجام گرفت،اوائل جنگ تحمیلی مصدوم شده بود،سرش شکسته بود، دستش شکست بود و چند نفر از اعضای خانواده اش هم شهید شده بودند و در یک حالت بهت و شوک قرار داشت.هنوز ستاد تبلیغات جنگ درست نشده بود که کار خبرنگارها را هماهنگ بکند. ما خودمان همینجوری بلند شدیم و سعی کردیم که با یک هواپیمای ارتشی برویم دزفول.مجبور شدیم ساعتها شاید نزدیک به پانزده – شانزده ساعت در فرودگاه دنبال هواپیما باشیم. تا این که طرفهای عصر رسیدیم دزفول. به محض رسیدن به اونجا،شهر را در یک حالت خیلی مضطرب و وحشت زده دیدیم. یک عده از مردم فرار کرده بودند و بقیه در حال تخلیه شهر.ما از همان فرودگاه رفتیم طرف بیمارستان تا ببینیم چه خبر است. وقتی نزدیک بیمارستان رسیدیم و قبل از اینکه از ماشین پیاده شوم،کنار خیابان دیدم که این پسر کوچک نشسته..."(عکس 1)
بخش سوم هم شامل یک مصاحبه مکتوب و غیابی است که در آن تلاش شده تا بخشی از اظهارات و خاطرات کاوه که قبلا به صورت پراکنده در مطبوعات منتشر شده است، در قالبی جدید کنار هم آمده و مورد استفاده قرار گیرد
و در انتهای کتاب نیز مجموعه ای از عکسهای انقلاب، جنگ، کارگر، مجنون و روسپی (1355) قابل مشاهده است.( عکسهای شماره 2 و 3 )
جملات زیر به نقل از کاوه در صفحات اولیه کتاب نقل شده است:
" این چشمها، چشمهای من شاهد حقایق زیادی بودند.شاهد سختی های زیادی در کشور من بودند. یک بار از یک پسر کرد پرسیدم: وقتی بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی؟ او جواب داد: اصلا مطمئن نیستم که بزرگ می شوم یا نه!
یک بار یکی از رزمندگان که یکی از چشمهایش را از دست داده بود به من گفت: برای دیدن هدف فقط یک چشم کافیست. و برای هشت سال من با یک چشم به مرگ نگاه می کردم. من می خواهم صحنه هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه دار کند و به خطر بیندازد.می توانی نگاه نکنی، می توانی خاموش کنی... اما نمی توانی جلوی حقیقت را بگیری.هیچ کس نمی تواند."
و نيز در بخش هاي ديگري از كتاب از قول كاوه گلستان مي خوانيم :
"از جبهه برگشتم، دیر وقت رسیدم، طرفهای ساعت چهار این طور ها، آنقدر خسته بودم بیهوش شدم، غش کردم از خستگی.صبح... طرفهای ساعت پنج به هوش آمدم، دیدم حالم خیلی بد است!اصلا نمی توانم راه بروم، اما یک مرتبه یادم آمد باید بروم جماران، ساعت شش صبح باید بروم آن جا چک بشوم تا بتوانم عکس بگیرم. باور کن کشان کشان خودم را کشیدم کنار تلفن و به دوستم زنگ زدم که تو را به خدا سر راه بیا عقب من که نمی توانم رانندگی کنم..."
و در بخشي ديگر مي خوانيم :
"...من با حداقل وسائل به جبهه می رفتم و سعی می کردم کیف و وسائل همراهم را در هتل یا جائی که مقر بود بگذارم.
با چهار دوربین کار می کردم.
یک ساک کوچک کمری داشتم که در آن فقط فیلمهایم را می گذاشتم.
عکاس جنگ باید کاملا سبک بال باشد تا بتواند شیرجه برود، بپرد و بدود.
برای یک عکاس خبرنگار، مسائل زیباشناسی عکس و رعایت اینگونه مسائل خیلی فرق دارد با عکاسهایی که سر فرصت از موضوعهای دیگر عکس می گیرند.
عکاس خبرنگار در یک شرائط معمولا مغشوش کار می کند، خیلی باید سریع عمل کند، نمی تواند انواع و اقسام دوربین ها و عدسی ها را همراه خودش بکشد.
بنا بر این یک مقدار محدودیت دارد و هنرش در این است که بتواند با توجه به این محدودیتها به نحو احسن عمل کند.
یعنی وقتی شما یک صحنه ای را می بینید و فکر می کنید که با یک کادر بندی خاص شما می توانید مفهوم های دیگری را درون آن عکس به اصطلاح القا بکنید،این کار باید خیلی سریع انجام بگیرد"...
و خاطراتي تلخ شيرين نيز در متن كتاب آمده است :
-"...جلوی دانشگاه یا چهار راه کالج اتفاقاتی می افتاد که آن موقع (سالهای 56-57 )موضعی بود.
یعنی مثلا 10 نفر جمع می شدند سر چهار راه ولیعصر فعلی، اینها می آمدند وسط خیابان چند تا مثلا، دارم عکسشان را، که این درخت و آشغالهای کنار خیابان را می بریدند،می آوردند وسط خیابان، 10 دقیقه راه بندان درست می کردند، یکسری شعارها می دادند،
در عرض 15 دقیقه سربازها می آمدن تیر اندازی هوایی می کردند و تمام می شد.
اتفاقها این طوری بود و من چون به هیچ گروهی وابسته نبودم و از طرفی می خواستم از این اتفاقات عکس بگیرم، تنها راهش این بود که آدم برود آن جا باشد تا اتفاق بیفتدو ما این کار را می کردیم.
مثلا می رفتم سر چهار راه پهلوی، تمام بعدازظهر را آنجا ولو بودم و می گشتم، می نشستم، راه می رفتم، بالا و پایین.
می دانستم که می شود، ممکن بود سه روز بروم و نشود، یک روز که می شد عکسش را می گرفتم.
به اصطلاح ضلع شمال غربی چهار راه ولیعصر چند تا خیاطی هست.من با اینها دوست شده بودم. می رفتم داخل خیاطی یارو می نشستم از آن بالا راحت تماشا می کردم، اگر خبری می شد از اونجا عکس می گرفتم.من تعداد زیادی عکسهای عالی در طول یکسال گرفتم که همه اش از اون بالاست، پشت پنجره تق تق می گرفتم"...
و در بخشي ديگر از كتاب نيز آمده است :
"بیست قطعه عکس واقعه قم را تق تق تق یک جا پشت دانشگاه گیر می آوردیم می چسباندیم روی دیوار با این چسبهای تینر داری که- مال موکت بود. کم هم می زديم که زود خشک می شد.روی آجر هم می زدیم. روی آجر هم کندنش سخت بود خوب؟ یاد گرفته بودیم تق تق تق مثلا می چسباندیم. خوب مردم رد می شدند، یارو می رفت نان بخرد، می رفت گوشت بخرد، خیابان بود. می دید ا...این ها چی اند؟ چه کسی اند؟
ولی می آمدند اینها را جمع می کردند. شبش می آمدند پاره می کردند، خرابش می کردند.ما می آمدیم یک کار دیگر می کردیم.
برای اینکه چسب زدن اینها در خانه زیاد هم وقت نگیرد، پارچه متقال می گرفتیم متری ، عکس را روی اینها در خانه می چسباندیم. اینها را تا می کردیم و می گذاشتیم توی مثلا ساک خوب؟ می رفتیم اینها را باز می کردیم چهار تا میخ می زدیم الفرار...!
سی تا عکس را در ظزف مثلا پنج ثانیه آویزان می کردیم. او از آن ور در می رفت و من از این ور. این ها می آمدند پاره می کردند، یکی دیگر می زدیم" ...

با خواندن این کتاب ، یاد جمله ای از "مارتین اسکورسیزی " مي افتيم :
"در گذر زمان، حتی رخدادهای بد هم به خاطرات خوش تبدیل می شود "


پي نوشت :
- مطلب فوق توسط آقاي اكبر اسعدي براي اين وبلاگ تهيه و تنظيم شده است
-عكس ضميمه ( آقاي گلستان ) كاريست از آقاي بهروز مهري
8 نظر:
Anonymous Anonymous:
آقاي اسعدي
دستتان درد نكند...جدا لذت بردم...نقد و معرفي كتاب از جمله علائق من است و جاي خالي اين كار را از وقتي كه با عكاسي آشنا شده ام (كه خيلي هم زمان زيادي نيست) به وضوح احساس كرده ام. اميدوارم فرصتي باشد تا خودم و دوستان ديگر نيز به اين كار بپردازيم.
موفق باشيد.
عليرضا بهمن آبادي

در متن وبلاگ تشکرمو ننوشتم
ولی در این قسمت از زحمت آقای اسعدی به خاطر تهیه این مطلب ممنونم
خود من که خیلی استفاده کردم
امیدوارم اینکار آقای اسعدی ادامه داشته باشه

خيلي پست خوبي بود از هر دو ممنون ! كاش دوستان ديگه هم مي نوشتند. شما كه چند نفر هستيد قاعدتا بايد وبلاگ فعال تري داشته باشيد.

Anonymous احسان مراغه چی:
ممنون اقای اسعدی و حمید جان.لذت بردم

Anonymous Anonymous:
سلام
اقای اسعدی
خسته نباشید خیلی مطلب پر محتوایی رو برامون انتخاب کرده ای امید که اینکار تداوم داشته باشه.

با تشکر
ملوک ابهری

سلام آقاي سلطان آبادي عزيز. در رابطه با خدا حافظي غير مترقبه ي شما بايد بگم كه به نظر مياد كمي عجله كرديد. كاش قبل از هر اقدامي ابتدا با سردبير كمي صحبت مي كرديد .همونطور كه سها تفرشي عزيزم گفت مثل اينكه نيت و عمد نامعقولانه اي در كار نبوده. فقط براي جلوگيري از موازي كاري يكي از طبقه بندي هاي پرتره حذف شده. بدون شك كساني كه چنين فضايي را رايگان براي عكس ها و وبلاگ در اختيار اعضا قرار ميدن نمي تونن لجاجتي با كاربرا شون داشته باشن. ممنون مي شم توي تصميم تون تجديد نظر كنيد و براي تنوير افكار كاربرا موضوع رو روشن كنيد. دوست نداريم جاي خالي شما رو در سايت ببينيم. موفق باشيد

Anonymous Anonymous:
سلام. از نظر لطف همه دوستان عزیز ممنونم.لازمه که از زحمتهای آقای سلطان آبادی عزیز هم که در تهیه این مطلب به من خیلی کمک کرد تشکر کنم.

اکبر اسعدی

Anonymous Anonymous:
jisfou Welcome to wow gold site, the purchase of wow gold ensure that the Lutheran Church wow gold a good site

Create a Link