متن زير نتيجه يک گپ دوستانه با داريوش راد است ,
يک گپ سه چهار ساعته در يک نيمه شب زمستانی آخر سال و از طريق نت ,
با اينکه هردو در گير مشغله های کاری خودمون بوديم از ساعت سه و نيم تا نه صبح به طور انرژيک و پويا اين گفتمان دوستانه رو ادامه داديم و البته من که از این گپ لذت بردم , داریوش هم حتما همینطور :
- اول يک بيوگرافی کوتاه از خودت بگو ...
- داريوش راد , متولد چند چند شصت و چند , به شماره شناسنامه 9218 صادره از تهران , دبستان رو کلا با نمرات بيست تموم کردم و وارد راهنمايي شدم , از پنج سالگی با کامپيوتر نقاشی می کردم ,(
اينجور ميگن ) اولين جرقه های هنری که در من زده شد در روزنامه ديواری های بيست و دوم بهمن دوره دبستان به نمايش دراومد , از سال دوم راهنمايي کمی به هنر علاقه مند تر شدم و طراحی صحنه تئاتر انجام ميدادم , علاقه شديدی به موزيک داشتم و سال سوم راهنمايي بود که يه گيتار خريدم و شروع به کار کردم , سبک راک و متال رو شروع کردم , اما داستان به اينجا ختم نشد , علاقه من به تصوير و گرافيک از همون سال شروع شد و نتيجه اش دو فيلم کوتاه بود , که کارگردانی و تصوير برداری کردم , ( با فرمت وی اچ اس ) و از يکيش يه نتيجه کوچيک گرفتم که يه تيکه کاغذ بود که بهش ميگن ديپلم افتخار که حدس می زنم گمش کرده باشم , سال اول دبيرستان در ادامه کارهای هنريم تدوين ديجيتال رو شروع کردم که واقعا دوست داشتنی بود و بعد از چند ماه شروع به برنامه سازی برای سازمان صدا و سيما کردم , هم برای خودم جالب بود که از تلويزيون کارامو می بينم و هم برای همکارام در سازمان که نوجوون پونزده شونزده ساله ای از اين کارا می کنه , در تموم اين سالها موزيک يکی از دغدغه هام بود و هست , برای همين بعد از گرفتن ديپلم رياضی مدتی کار تدوين رو رها کردم و به موزيک پرداختم , که نتيجه اون هم يک آلبوم شد که روی ميز واحد موسيقيه وزارت ارشاد گذاشتم و يک مهر قرمز زدن روش ! هر چقدر هم گريه کردم و گفتم اين تن بميره جون مادرتون و از اين حرفا .. گفتن عمرا .. نميشه ! الان ملت به آهنگ های دامبولی احتياج دارن شما برو بعدا بيا ! اين قضيه خيلی به من برخورد و باعث شد که من تا چند ماه افسرده بشم و ته مدادامو با دندون تيکه تيکه کنم ! بعد از چند ماه که خيلی شاکی بودم و شبها خواب پله های وزارت ارشادو می ديدم که دارم ازش ميرم بالا و و هر چی ميرم تموم نميشه با يه گروه به تور تفريحی رفتم در اونجا با
مجيد منشی و فرشيد رازقی آشنا شدم که منو با سايت فوتو آشنا کردند و من عضو
سايت فوتو شدم و چند تا عکس ساده که با يه دوربين کوچيک کرتيو گرفته بودم رو اونجا گذاشتم و نظرات جالبی گرفتم , دوست هنرمندی به اسم
گلناز مدرسی طهرانی ( نقاش و مجسمه ساز ) منو تشويق کرد که عکاسی رو ادامه بدم , مرداد 84 بود که دوربين کرتيو به سيگما اس دی 10 تغيير کرد و من شروع به عکاسی کردم , اما هنوز به صورتی جدی به عکاسی نپرداختم و شده حتی شش هفت ماه به سر فرزندم ( دوربين ) دست نوازش نکشيدم , که البته در همين جا ازش عذر خواهی می کنم و قول ميدم از نخستين ثانيه های سال 86 براش وقت بذارم .
- اون نتايج جالبی که گفتی در نظرات اعضاء سايت برای عکس هات گرفتی چی بود ؟
- نظرات جالب … کامنت های دوستانی که حتی عکسای اوليه من براشون جالب و جديد می اومد باعث شد يه ابر بالای سر من جمع بشه که توش نوشته :
پسر تو ميتونی عکس هم بگيری يه ابر سفيد کوچولو ,
- سبک خاصي داري در عکاسي به نظر من ... چرا دنيا رو سياه و سفيد مي بيني ؟
- همه طيف های رنگی به سياه و سفيد ختم ميشه پس سياه و سفيد صرفا سياه و سفيد نيست .
- اما قبول داري که در عکس هاي تو رنگ های سياه و سفيد به طور اغراق شده ای به کار گرفته شده ؟
- زمانی نگاتيو رنگی ابداع نشده بود , در مورد عکاس های اون دوره هم همين نظرو داری ؟
- من منظورم صرفا رنگ ها نيست , نوع نگاهت رو ميگم …
- زندگی شخصی من شامل فراز و نشيب های عجيبيه که من و نگاهم رو به زندگی و اطراف اينجور بر آورده …
- پس ذهنيتت نقش اصلي رو در خلق عکسهات داره , درسته ؟
- همه چيز نسبيه …
- سوژه هاي عکس هات عموما انسان و اشياست... با نگاه هاي مختلف.. در حالات مختلف .. با کادر بندي هاي گاهي نامانوس و متفاوت .. چه رابطه اي بين اين سوژه ها هست ؟ اصلا رابطه اي هست يا اينکه همه چيز نسبيه ؟
- نسبيت بدون رابطه که نميشه ! انسان های امروز از ديد من اکثرا اشياءِ متحرکند , يکی از اساتيد عکاسی در مورد عکسام و کادر هام بهم گفت :
ساختار رو جوری ميشکنی که ازش لذت می برم …
- پس به دنبال ساختار شکنی هستی ؟ يا نوعی عصيان در هنر …
- اين ميتونه هدف والايي باشه برام , اما برای رسيدن به معنايي مثل عصيان در هنر , بيش از حد کوچيکم فعلا …
- گفتي هنر موسيقي و نقاشي و فيلم سازي رو تجربه کردي و در هر کدامش هم به نوعي موفق بودي , اين هنرها تونست در عکاسي هم بهت کمک کنه ؟ يا عکاسي کلا مقولهء جداييه برات ؟
- البته در نقاشی نگفتم , نقاشی رو از سال ديگه شروع می کنم , مادر همه هنر ها يه چيزه پس همه هنر ها به هم مرتبطند , فيلمسازی ديد منو تقويت کرد , موزيک حس و فضای کارهام و متن هاي که می خونم و ميشنوم , مفهوم و ديدگاهم رو … تموم سعيم در اينه که ترکيب جذابی از اين تجربيات رو در قالب عکس ارائه کنم , لبته تجربيات کوچکی هستند اما به من کمک می کنند .
- اکثر عکس هاي تو درونگرايانه است , به فضا و محيط کاري نداره , کنکاش در ذره ها ي سوژه , نفوذ به درون .. حتي اشياء , دنبال چي مي گردي ؟
- حقيقت !
- چقدر نزديک شدی بهش ؟
- هر چی نزديک باشی بازم دوری , گاهی حس می کنی اصلا وجود نداره , به نظر مياد همه چيز مجازيه , حتی همين فنجون چای که داريم می خوريم ! من هيچوقت نمی فهمم حس چشایی تو مزه چای رو چجوری حس می کنه ... يا تو وقتی به ديوار سيمانی دست می زنی چی لمس می کنی ؟ به نظرم ما همه چيز رو اونجوری که دوست داريم می بينيم , لمس می کنيم , می شنويم , مزه می کنيم يا استشمام می کنيم , حتی حقيقت چای هم پيچيده است ...
- و نسبی ؟!
- آفرين , داريم خوب پيش ميريم !
- به نظرم ميونه خوبی با گرافيک داری , اينا(
عکس یک - عکس
فشار عصبی - عکس
سکوت ) نمونه هايي هستند از عکس هاي گالريت که پرمخاطب ترينشون هم هستند , ترکيبي گرافيکي دارن و شديدا مفهومي ... نظرت در مورد کاربرد گرافيک در محدوده کادر چيه ؟
- بستگی داره که تعريف از مخاطب , گرافيک و مفهوم چی باشه البته ,
- سخت نگير , اين يه گپ دوستانه است , مخاطب همون کساني هستند که تشويقت کردند , مفهوم هم که تعريفي نسبي داره , گرافيک هم که خودت بهتر مي دوني .. !
- مخاطب رو دوست دارم چون لازمه ارائه هنره , به نظرم گرافيک هنوزم که هنوزه تعريف درستی نداره و هر روز و هر دوره تعريف های جديدی به خودش ميگيره, اما گرافيک رو به عنوان يکی از شاخه های هنر که از طراحی و نقاشی ريشه گرفته و شامل نور , رنگ , ترکيب بندی و .. هست مثل بقيه هنر ها همراه هميشگی عکس يا هر هنر ديگه ای ميدونم , , در مورد این
عکس حضوری از گرافيک با معنای عامه رو حس نمی کنم در مورد عکس
سکوت هم همينطور , چون در هر دو فقط قسمتی از عکس رنگی شده و قسمتی سياه و سفيد و قاعدتا اين گرافيک نيست , در مورد عکس
فشار عصبی تقريبا حس مشابهی دارم ,
- فرض کن قرار بر اين باشه يکي از عکس هاي گالريتو به عنوان بهترين عکست انتخاب کني .. انتخابت کدومه ؟ و اصلا اهل انتخاب هستي يا نه ؟
- انتخاب يک اتفاق مهم توی زندگيه , من زياد اهلش نيستم ! مخصوصا توی انتخاب بهترين , چون ايده آل گرا هستم عقيده دارم که هميشه بهتری هم وجود داره , من مطمئنا برای زندگيم هم شريکی رو انتخاب نمی کنم , خدارو چه ديدی يهو يه بهترشو ميبينی اونوخت ...
- البته اشاعه اين تفکرات ممکنه باعث بدآموزی بشه .. (
لبخند ) طبيعت رو چطور ميبينی ؟
- طبيعت رو دوست دارم اما به شدت معتاد زندگی مدرن هستم , (
البته همين مدرنی که فعلا در جهان سوم لنگه کفشيست در بيابان )
- چرا من توي عکس هاي تو حس شادي رو نميبنم ؟ نه شادي مطلق ... يک چيزي شبيه به اون , ولي مثل فشار عصبي زياد هست , و انتخاب عنوان هاي عکساتم همينطور ...
- توی عکسای من شادی نيست , تا حدی درست , دلايلم : آدم شادی نيستم در باطن , معتقدم که هنر هميشه فضای گل و بلبل و شاد و زيبا نداره , و اينکه به نظرم اگه تاريکی نباشه که روشنايي هم معنی پيدا نمی کنه , و اگه غم هم نباشه , شادی بی معنيه , وقتی من توی کارام بتونم تاريکی قوی و اثر گذاری به مخاطب منتقل کنم مخاطب قدر روشنايي رو بهتر می فهمه , اين خيلی دليل روزنامه ای و کليشه ايه البته , در نهايت در مورد فضاهای منفی کارام بايد بگم دنيای من همينه , شايد هم دنيای ما ...
- داريوش , شعرهم مي گي ؟
- وقتی موزيک کار مي کردم يه چيزايي می نوشتم , بيشتر انگليش البته , گاهی هم متن می نويسم , دوستان يه مدت منو با عبارت ( بدنم درد مي کنه ) می شناختن که توی وبلاگم يه جمله کليدی بود , ميدونی من دوست دارم مخاطب رو آزار بدم ! يه جورايي مريضم , يه جورايي که چه عرض کنم , مريضم ديگه !! اين مال الان و سال پيش و اينا نيست , مثلا اولين فيلم کوتاهی که ساختم پنج شش دقيقه زمان داشت که تمام مدت صدای شديد ترافيک و بوق ماشيم به خورد مخاطب دادم !
- در بعضی عکسات هم همينطوريه به نظر من ... مثل همين
فشار عصبي که
خانم تقوي در موردش نوشته در انتقال حس موفق بودي چون منم دچار فشار عصبي شدم !
- شايد ... به نظرتو عکسای من مخاطب خاص دارن ؟
- تا تعريف مخاطب خاص چي باشه ؟ از نظرتو البته ... اما ديگاه يه مخاطب عام (
به ديدگاه من ) و خاص هر کدوم تعبير و تفسير خودش رو داره ... ولي قبول کن که عکسات همه کس پسند نيست و خودتم اينو مي خواي ... تو خودت مخاطبتو انتخاب مي کني .
- قبول کردم , و البته زياد درگير اين مسائل نيستم .
- درگيری اين روزهای زندگيت چيه ؟ اصلا آدم دغدغه مندی هستی ؟
- آره , درگيري های ذهنيموهمه رو ميريزم توی کارايي که بلدم , يا ميشه عکس يا ميشه موزيک , يا ميشه کلی اتود برای فيلم که تنبلی نذاشت بسازمشون و به چند تا فريم عکس تبديل شدن و موندن توی بايگانی ...
- گاهي وقتي اتفاقي نظرايي که پاي عکساي اعضاي سايت مينويسي رو مي خونم, تند مي نويسي , چرا ؟ خودتو يک منتقد مي دوني ؟
- نه ! فقط نظرات شخصيمو منتقل می کنم , به نظرم همه به يک تلنگر احتياج دارن , آدم با اين جسم و روحيه و تواناييها يکبار به دنيا مياد , هميشه همه چيز به علاقه ختم نميشه , نميشه گفت من علاقه دارم عکس بگيرم پس عکاس هستم !
- دلت مي خواد همه مثل تو نگاه کنن به دور و برشون ؟ يه جور تلقين ذهني ؟ اينو که مي گم چون ديدم بعضي نظراتتو... خيلي بي رحمانه می نويسی !
- نه اصلا ! منظورم از تلنگر اين نيست , نگاه کلی به عکاسيه , به نظر من هرچيزی که دوربين ثبت می کنه عکس هست ولی هر عکسی عکس نيست ! بعضی هارو يا بايد بهشون تلنگر زد که بابا اين عکسايي که مثلا داری ثبت می کنی نياز به يه سری پارامترهايي داره که بهتره بهشون بيشتر توجه کنی , دوست دارم شخصی که براش کامنت می ذارم يا سعی کنه عکس خوب بگيره يا کلا بی خيال بشه بره و عمرشو هدر نده , بابا اينا جوونن کلی آرزو دارن به خدا حميد جان ... (
لبخند ) اما جدا از شوخی بايد بگم نظرات من فقط انتقال چيزای کوچيکيه که همراه دارم , کلا تند می نويسم و خشنم , ولی بی رحم نيستم و سعی می کنم هجو نگم , ..
- تا حالا شده يک عکس تو رو بريزه به هم .. ميخکوبت کنه .. نفستو حبس کنه و تکونت بده ؟
- زياد
- يادت هست چيزي؟ که تصويرش موندگار تر بوده؟
- نه .. چون همه اين حس ها لحظه ايه ,
- مي بينم اهل شب زنده داري هم هستي ...
- شديدا , يکی از شهرتام دراکولاست , البته دوره هايي که شب بيدارم , دوستام ميگن باز دراکولا شدی ..
- خودت مي گي دوست داري آدما رو اذيت کني ... بي رحمم هستی .. چاي هم که مي خوري ... نتيجه اش يه چيزي شبيه همون بنده خداست ديگه !!
- من بدون حضور وکيلم هيچي نمی گم !!
- از شوخي گذشته يه سئوال شخصي ..
- بپرس ؟
- عشق ؟
- هنر
- همين ؟
- گاهی هم فلسفه ..
- منو گيج می کنی .. هنر , فلسفه , حقيقت , نسبيت , خشونت , موسيقي راک , ..
- عادت نکردی ؟ اينا همش مال ما جهان سومياست .. سرمون باهاش گرمه , يا ايناست يا روزمرگی و بخور و نمير ديگه , خب منم اينارو انتخاب کردم , وگرنه زندگی ايده آل من چيز ديگريست ...
- و سياست ؟
- يه دوره بلاگ می نوشتم و سياسی هم می نوشتم , بعد تهديد شدم و تحت پيگرد قانونی بودم , بيخيال شدم , يکی از دوستام ميگفت ادامه بده پناهندگی سياسی بگير , منم اون دوره ميمردم برای ايران و ايرونی بازيو اين حرفا .. چو ايران مباشد تن من مباد و از اين قبيل ..
- پس يه خورده خطری هم بودی ؟
- نه .. ! من هميشه توی خودمم , تنها , تعداد دوستام از تعدا موهای روی
سرم چند دونه بيشتره ! خيلی از اين چيزا جو گيری های دوره ايه , حتی سياست هم بايد دغدغه ات باشه و با ايده ئولوژی و علم بری توش که بتونی موفق بشی , من فقط عصبانيتم رو روی سر سياست خالی می کردم نه علمشو داشتم و نه دغدغه ام بود ...
- راستي از حرفه اصليت نگفتي ؟ مامور حفاظت اطلاعات ؟
- شما با دو چراغ خاموش از دور مسابقه حذف شديد ..
- تروريست چطور؟ ( توي
فوتو که بدجوري بعضيا رو ترور مي کني )
- به چهره ام نمياد , تروريستا رو توی دنيا با ريش ميشناسن !توی فوتو هم يه دوره ترور رو با داريوش راد ميشناختن فک کنم , حرفه اصليم که ازش پول در ميارم تدوين و تبليغات تصوير بود , بعد از اينکه کار رو کنار گذاشتم که آلبو موزيکم رو آماده کنم زياد به سمتش برنگشتم , منتظر شدم اون به سمتم برگرده , حالا هم وقتی کاری پيشنهاد بشه و دوست داشته باشم ميگيرم , عکاسی هم می کنم , متن هم می نويسم , در کل بخور نميره
- يه سئوال کليشه اي.. سه تا از عکاساي سايت رو که کاراشونو بيشتر مي پسندي ؟
-
محمود رضا نور بخش ,
محمد شيرانی در دوره های خاصی ,
مهرداد ميرهادی- اين آقای نوربخش که گالريش کلا حذف شده , يکنفر ديگه رو بگو
-
داريوش راد !
- خوبه , اعتماد به نفست بالاست ..
- متولدين دی ماه همين جوری هستند
- در مورد نمايشگاهت بگو ... اين اولين نمايشگاهت بود ؟
- نه چهارميه , اولين نمايشگاهی که شرکت کردم نمايشگاه گروهی
سايت فوتو بود در سال 84 , دومين تجربه نمايشگاه جامهء افسردگي عميقتر که توش هم عکس داشتم هم موزيک و هم ويديو آرت , تابستون 85 در تهران و اصفهان سوميش يه عکس بود در سالانه عکس ايران , و اينم چهارميشه که مقدمه ايست برای کارايي که توی ذهنمه , و برنامه هايي که دارم ,
- برگرديم به سوالات درون سايتی , يه جا نوشتی مديون سايت فوتو هستی ..
- درسته , و در ادامه نوشتم دينمو ادا کردم
- و بعد خداحافظی و دوباره بازگشت ؟!
- بازگشتی کمرنگ ..
- جريان چی بود ؟
- مديون سايت بودم چون عکاسی رو اينجا شروع کردم و سايت انگيزه ای بود که عکس بگيرم , عکس ببينم , شناخته بشم و عکس بشه دغدغه ام , دينمو ادا کردم چون کامنت نوشتم , صرفا ننوشتم زيباست , ممنون از ارسال و ... , و حدود شش ماه با مديريت و گروه سردبيری همکاری کردم , خداحافظی کردم چون فضای مجازی محدوده و قاعدتا پيشرفت در اون محدود , مخصوصا اينکه فضا راکد بمونه , برگشتم اما کمرنگ . و نمی دونم چرا !
- اکثر بچه ها همين کارو مي کنن , خداحافظی و باز برگشت , البته انگيزه ها متفاوته ..
- بازگشت من هيچ دليلی نداشت , توی يکی از جلسات سايت شرکت کردم و دوستان طبق معمول به من لطف داشتن و من برگشتم , اما عکس کم ارسال کردم و هيچی ننوشتم ,
- دوست داري سوژه باشي ؟
- تنهايي رو هميشه ترجيح ميدم , شهرت رو دوست دارم چون يه بخشی از موفقيته خصوصا توی هنر اما سوژه بودن رو دوست ندارم , اما در کل هنر رو برای جاودانگيش انتخاب کردم , يه جمله هست که گاهی منو تو فکر فرو ميبره :
Look !!! after your body You have no place to liveمن هنر رو انتخاب کردم که بعد از مرگ يه چيزی از من اينور بمونه !
- يه موضوعي هست که البته احساس منه , اونم اينه که توقع از تو زياد شده بود توي سايت اين آخر کارا .. فکر مي کنم يه جور ايي محدودت کرده بود
- آره .. دقيقا اينو توی يکی از جلسه های
سايت هم گفته بودم , ببين اگه بخوام دقيقا عين جمله مو بگم اينطوری داخل گيومه ميذارمش که از لحاظ دستور زبان نقل قول از خودم محسوب بشه " اگه عکاسی صفر تا صد داشته باشه , توی فضای سايت فوتو تا 5 ميشه رفت بالا , من به اون پنج رسيدم , حالا اگه من بخوام پيشرفت کنم بايد سايت پيشرفت کنه و منو بکشه بالا نه اينکه منو همينجا نگه داره " و چون خودمم يه جورايي توی گروه بودم ميديدم که نه , مثل اينکه خبری از پيشرفت نيست ,
- چطور تونستي بفهمي که به قول خودت تا 5 رسيدي؟
- سئوال انحرافی ؟! چون برای يه مدت طولانی هيچ چيز جديدی از سايت فوتو به من اضافه نشد .
- چکار بايد کرد ؟ نظر و پيشنهادي ارائه دادي ؟ يا فقط گفتي ما رفتيم
- آره .. اون موقع که داخل سيستم بودم دو صفحه آ4 مرغوب که دونه ای ده تومن پولش بود طرح نوشتم که نتيجه کلی زمان بود که گذاشتم و دنبال راه حل گشتم ,
- نتيجه داد؟
- اگه نتيجه ميداد ميرفتم ؟ حدود ده درصد يک اتفاق هايي افتاد که بعد متوقف شد , من حتی روی کاغذ ها با خودکار سبز نوشته بودم که حس اميد رو بيشتر کنم نسبت به نتيجه طرح ها اما جواب نداد ديگه .. !
- پس درست نوشتن که اصولا رنگ سبزو دوست داري ؟
دود سبز ,
پرچم سبز , خودکار سبز, در بکگراندي سياه که غلبه کرده بر حس اميد .. جالبه ها . از توي يک سوراخ يک سانتي يه
پرچم سبزو پيدا مي کني و بعد دودش مي کني توي بکگراند سياهت
- من بکگراند سياه رو دوست دارم , اين سبزی ها هم ميان رد ميشن نميذارن ما کارمونو بکنيم , فک کن .. من رنگ سبزو دوست داشته باشم !!؟؟ جالب ميشه ها ! رنگ در عکس يک ابزاره که بايد ازش درست استفاده بشه , مثل نور , مثل کادر و .. رنگ سبز رو برای عکس شبح آن زن انتخاب کردم چون توی اون لحظه اون زن لباس سبز تنش بود اما من رنگ لباسش رو دوست نداشتم !
- دوربينت هميشه همراته ؟ اهل عکاسي مستند اجتماعي نيستي به گمونم ..
- معمولا همراهمه , تقريبا همه جور عکسی ميگيرم به وقتش , نمونه هايي هم از عکس های مستند اجتماعی توی کارام هست , مثل
خانه سياه است ,
لوطی و
شوريده که استقبال خوبی هم ازشون شد ,
- ميشه گفت ثبتای خاصيه , من اسمشو ميذارم سينمايي !
- به قول احسان جمالی "دیدن کارهای فضای باز از داریوش راد فرصت مغتنمی است برای بینندگان عکس در این سایت... "
- عکس خبری هم گرفتی ؟
- عکاسی خبری هم می کنم , برای روزنامه
بانی فيلم و مجله عصر اتومبيل , البته برای بانی فيلم وقتايي عکس ميگيرم که دوست خوبم
آکو سالمی ( عکاس
بانی فيلم ) تهران نيست
- اهل سفرم هستی ؟
- کم پيش مياد ولی سفر رو دوست دارم
- موسيقي رو به خاطر ناملايمات محيط کنار گذاشتي .. امکان داره در مورد عکاسي هم همچين موردي برات پيش بياد ؟
- من موسيقی رو کنار نگذاشتم , فقط تکليفم باهاش روشن شد که هر کاری می کنم توی کشور خودم نمی تونم ارائه کنم , الان دارم روی يک آلبوم جديد کار می کنم که اکثر ترک هاش ريتم های شاد و کميک داره و بعدش يه سری کار تلفيقی سنتی ايرانی که بايد شروعش کنم ,
- خب بذار يه جور ديگه بپرسم , امکان داره که يه روزی عکس گرفتن راضيت نکنه و کنار بذاريش ... مثلا حس کنی به صد رسيدی و خلاص ..
- اگه به صد برسم راضی کنار ميرم , اما مشکل اينجاست که ما کلا عقبيم , وقتی به صد هم برسيم تازه ميشيم نمره 5 اونور آب , غربی ها الان توی يک فضاهای ديگه ای سير می کنن ولی ما هنوز توی سورئال و کنسپتوال گير کرديم , تازه خوشحاليم که مدل فارسی خلاقه رو براش انتخاب کرديم , ما عکاسی رو چند سال بعد از پيدايش عکاسی شروع کرديم , اما عقب مونديم , مشکل ما اينجاست که تکليفمون با زمان مشخص نيست , نمی دونيم توی گذشته , حال يا آينده داريم زندگی می کنيم ! ماشين آلمانی سوار ميشيم , لباس ايتاليايي می پوشيم کفش آمريکايي پامون می کنيم و روی اسفالت افغانی راه ميريم , اينترنت داريم , ماهواره داريم ... اما طرز فکر و خيالمون توی دهه 50 – 60 گير کرده ...
- چرا نميري اونور آب ؟ خيليا به همين راضي ان اما تو نيستي
- فرار آخرين راهه , تازه منم راضی ام , تو فکر می کنی ايده آل من چيه ؟
- نمی تونم حدس بزنم ..
- با چيزايي که از اين دنيا و خودم ديدم .. در حال حاضر ايده آلم يه خونه در حدود صد متريه سه طبقه اس که يه طبقه اش خودم زندگی کنم , يه طبقه اش آتليه ام باشه و يه طبقه اش گالری , يه ماشين ساده اما شاسی بلند داشته باشم که بشه هر چند وقت يه بار باهاش از شهر زد بيرون و يه مدت برنگشت , دوست دارم صبح زود بيدار شم و برم بدوم , برگردم يه صبحونه توپ بخورم وتا شب عکس ببينم و عکس بگيرم , فيلم ببينم و فيلم بسازم , کتاب بخونم و متن بنويسم , موزيک گوش کنم و موزيک بسازم ...
- يه دنيای تک نفره ؟!
- نه , مسلما کلی آدم ميان و ميرن , هر کاری يه پايي می خواد , اما زندگی تک نفره رو کلا هستم , من خودم هم تنها زندگی می کنم , من تجربه های عجيب و گاهی احمقانه رو دوست دارم , مثلا يه بار حدود سه ماه از خونه بيرون نيومدم , اگه از زندگی لذت نبری باختی , مهرداد ميرهادی ميگه : وقتی داری غذا می خوری از سر خوردن دونه دونه برنج ها لذت ببر و کاملا حسشون کن ..
- و تو بلدي اينکار بکني ؟ حتي در موقع عکس گرفتن ؟
- من تمرين می کنم , دارم سعی می کنم اينو در خودم نهادينه کنم که مسلما وقت گيره و آسون نيست , وقتی بتونی از درد هم لذت ببری معنی زندگی رو فهميدی به خاطر همين عکسهای من اصرار دارن بر رنجور بودن !
- خيلی سختی , منظورم لايه های سخت و در هم پيچيده درونيته ...
- اين جذاب تر می کنه زندگی رو , مثل اون موشيه که قراره از بين کلی ديوار پيچ در پيچ و گاهی بن بست بره به يک تيکه پنير .. !
- تعبير جالب و ملموسيه , يه جا توی يه کامنت در جواب به آرش حميدي نوشتی که در عکاسی سبکتو پيدا کردي و درش موفقي سبکت چيه ؟ اسم خاصي داره؟ يا فقط متعلق به خودته ؟
- من هيچوقت ادعا نکردم که سبکم مال خودمه , اما از جاهای مختلف و نظرات و بعضی از نقد ها شنيدم که توی سايت فوتو تحت عنوان سبک داريشو راد مطرح ميشه که از خيلی قديم بوده مثل اينکه !! اما من تاريخ هنر رو هر چی گشتم چيزی پيدا نکردم , حتی شک کردم دو بار خوندم اما بازم چيزی نبود ! اما نقد هايي که در موردم ميشه حتی خارج از سايت به سه چهار مورد اشاره مي کنه , سبک , جسارت , ساختار شکنی و منفی گرايي ...چند نفر گفتن تو ديووونه ای ... ! بيمار روانی هستی ! بابا تو ديگه کی هستی !! که منم تشکر کردم چون کار ديگه ای از دستم بر نميومد واقعا ..
- خودت عقيده ات چيه ؟ سبک مورد علاقه تو چيه؟
- من نه منم نه من منم ! من معتقدم به عکس .. از چند چيز فرار می کنم به شدت , تکراری بودن , ضعيف بودن و مهمتر از همه اينکه به جای عکس يه کار ضعيف تحت عنوان عکس تحويل مخاطب بدم و ديد بصريش رو خراب کنم , دوست دارم عکسام توی يک مجموعه عکس که معلوم نيست کار کيه راحت قابل تشخيص باشه ..
- اينطور که گفتي با اکثر بچه هاي
سايت در ارتباطي ..
- آره , اين سايت يکی از امتيازاتش ايجاد ارتباط بين عکاس هاست که تصميم با خودشونه , مي تونن اين ارتباط رو مجازی نگه دارن يا اينکه حقيقيش کنن , منم که حقيقت رو ترجيح ميدم ...
- دقت کردم به عکسات بعضيا ويرايش چندانی نداره اما بعضياش شديدا ويرايش شده و در عين حال فکر مي کنم آنالوگ هم کار نمي کني ويرايش را در چه حدي قبول داري؟
- دوستانی که سواد کامل لابراتوار عکاسی آنالوگ رو دارن ميدون که بيشتر از چيزی که در عکس های ديجيتال با عنوان ويرايش ازش اسم برده ميشه در لابراتوار آنالوگ ميشه روی عکس تغييرات ايجاد کرد , من عکاسی آنالوگ رو در کنار لابراتوار و عکاسی ديجيتال رو در کنار لابراتوار ديجيتال ( ويرايش ) قرار ميدم , البته تاکيد دارم که همه مراحل عکس بايد هدفمند پيش بره , کراپ چيزيه که هم تو عکس ديجيتال داريم و هم آنالوگ , اما مهم اينه که عکاس بدونه چي مي خواد .. اينکه با ويرايش و لابراتوار اتفاقیبه يک نتيجه جالب برسيم رو زياد جالب نمی دونم , اينکه از يک ميليون پيکسل که دوربين ثبت کرده پونصدهزار پيکسلشو نمايش بديم هم مارو ضعيف می کنه هم مخاطب رو ... ضمن اينکه ميشه از تکنيک های لابراتواری در عکس های ديجيتالی بهره گرفت ...
- و به عنوان اخرين سئوال : دوست داري روي چه مجموعه عکسي کار کني ؟
- جواب خاصی ندارم براش , تک عکس خوب رو به مجموعه معمولی ترجيح ميدم ...
- سايت شخصي نداري؟-
-
داريوش دات نت که به زودی اکتيو ميشه و پر ميشه از تمام چيزايي که احساس کردم , گرافيک , موزيک , فيلم , عکس , متن ...
- و حرف های نگفته .. ؟
- بيخود شده از خويشم و از گردش ايام ...و
يه جمله که خيلی دوستش دارم :"
به سادگی حدس شير يا حدس خط ... "
پی نوشت :
- حقيقتا ترجمه فینگلیش به فارسی کار سختيه !!